به زلیخا بنویسید ، نیاید بازار

مثل سابق غزلم ساده و بارانی نیست

هفت قرن است در این مصر فراوانی نیست


به زلیخا بنویسید نیاید بازار

این سفر، یوسف این قافله کنعانی نیست


حال این ماهیِ افتاده به این برکه خشک

حال حبسیه‌نویسی است که زندانی نیست


چشم قاجار کسی دید و نلرزید دلش

بشنوید از من بی‌چشم که کرمانی نیست


با لبی تشنه و بی‌بسمل و چاقوئی کند

ما که رفتیم ولی رسم مسلمانی نیست


عشق رازی‌ست به اندازه‌ی آغوش خدا

عشق آن گونه که می‌دانم و می‌دانی نیست



حامد عسگری

 

/ 42 نظر / 24 بازدید
نمایش نظرات قبلی
یک خبرنگار

" بارالها ، غروب امروز (عرفه) را با غروبِ گناهانمان یکی گردان " ... ... [گل]

اهورا...

پاییز را دوست دارم چون معافم می کند از پنهان کردنِ دردی که در صدایم می پیچد، و اشکی که در نگاهم می چرخد ... آخر هم، همه خیال می کنند که سرما خورده ام

پریسا

خدایا ... این روزها حرفهایمان... بوی ناشکری می‌دهد اما تو ... بگذار به حساب تنهایی دل...

پریسا

"خدایا" ﻣﯽ ﺷﻮﺩ ﻣﻦ ﺑﻐﺾ ﮐﻨﻤـــ ﺗﻮ ﺑﮕﻮﯾــﮯ : ﻣﮕﺮ ﺧدﺍیت ﻧﺒﺎﺷــב ﮐﻪ ﺗﻮ ﺍﯾﻨﮕﻮﻧه ﺑﻐﺾ ﮐﻨــﮯ. . . ﻣﯽ ﺷﻮב ﻣﻦ ﺑﮕﻮﯾﻢ ﺧدﺍﯾﺎ ؟ ﺗﻮ ﺑﮕﻮﯾــــﮯ: ﺟﺎﻥِ ﺩﻝ . . .

پریسا

هر وقت کارم گیره تصمیم می گیرم برم نمازمو بخونم هنوز نمازمو نخوندم کارم حل میشه موندم تا کی عاشق بنده هاشه من دیگه هنگ کردم

پریسا

اونجایی که فک میکنی خدا نیست اون هست ... اما نیست ... چون به صلاحت نیست ...

یه دوست

در زیباترین روز خدا که دل می گیرند و بدیهایش را قربانی می کنند برایت قربانی تمام ناخواسته های دلت را آرزومندم

همسفر جاده دلتنگی

نیست در شهر نگاری که دل ما ببرد بختم ار یار شود رختم از این جا ببرد «حافظ»

همسفر جاده دلتنگی

سست پیمانا به یک ره دل ز ما برداشتی آخر ای بد عهد سنگین دل چرا برداشتی ... «سعدی»

همسفر جاده دلتنگی

خوشا دل های خوش جان های خرسند خوشا نیروی هستی زای لبخند ... «فریدون مشیری»