شعری عاشقانه

پیشانی ام را بوسه زد در خواب هندویی

شاید از آن ساعت طلسمم کرده جادویی


شاید از آن پس بود که احساس می کردم

در سینه ام پر می زند شب ها پرستویی


شاید از آن پس بود که با حسرت از دستم

هر روز سیبی سرخ می افتاد در جویی


از کودکی دیوانه بودم ، مادرم می گفت

از شانه ام می چیده است هر روز شب بویی


نام تو را می کند روی میزها هر وقت

در دست آن دیوانه می افتاد چاقویی


بیچاره آهویی که صید پنجه شیری است

بیچاره تر ، شیری که صید چشم آهویی


اکنون ز تو با ناامیدی چشم می پوشم

اکنون ز من با بی وفایی دست می شویی


آئینه خیلی هم نباید راستگو باشد

من مایه رنج تو هستم، راست می گویی ...


فاضل نظری 


/ 11 نظر / 16 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مهرناز

خسته ام از این دلداری های مجازی دلم شانه های حقیقی میخواهد

saaze-del

غایب شدن نشانه " جفا " نیست و حضـور هم به معنای " وفا " نیست مهم " شـــوق دل " است حتی اگه عزیزی دور از دیده بماند... والسلام [گل]

منتظر

سلام اشعار اقای نظری رو دوست دارم زیبا بود یا علی

سپیده

[گل][گل][گل] خیلی قشنگ بود ... مــــــــــــــرسی اشعار فاضل نظریو دوست دارم

همسفر جاده دلتنگی

الهى تا آموختن را آموختم، آموخته را جمله بسوختم ... اندوخته را برانداختم و انداخته را بیندوختم! نیست را بفروختم تا هست را بیفروختم!