معلم کلاس پنچم

بزرگترین هدیه ای که می توان به کسی داد، زمان است!

هنگامیکه برای یک نفر وقت می گذاری،

قسمتی از زندگی ات را به او داده ای ...

که پس نمی گیری!

 

به افتخار تموم معلمای دوره ابتدایی ،

/ 30 نظر / 50 بازدید
نمایش نظرات قبلی
پویا

گلم که صدایت می کنم شمعدانی چه اخمی میکند.... مانده ام که جانم را چقدر آهسته باید گفت که هم تو بشنوی وهم آب از دل هیچ گنجشکی تکان نخورد * * *

پویا

هر کس بشود عاشق، داغی به جگر دارد این ماهیت عشق است، دردی هم اگر دارد این ماهیت عشق است، فکرم شده چشمانت؟! دست از سر من ای کاش، چشمان تو بردارد در پیچ و خم موهات، صد جاده ی چالوس است این پیچ و خم زیبا، این راه خطر دارد فالی زدم این آمد: "گفتم غم تو دارم..." از قصه ی ما حافظ، عمری ست خبر دارد هر روز دعا کردم، تا قسمت هم باشیم یک روز دعای من... یک روز اثر دارد...

پویا

به قدری دوستت دارم که قدرش را نمی دانم به تن چون روح می مانی، بمانی زنده می مانم خیال است آنکه بی یادت زمانی بگذرد بر من محال است آنکه از رویت زمانی روی گردانم

پویا

ﻗﻠﻤﯽ ﺍﺯ ﻗﻠﻤﺪﺍﻥ ﻗﺎﺿﯽ ﺍﻓﺘﺎﺩ ﺷﺨﺼﯽ ﮐﻪ ﺁﻧﺠﺎ ﺣﻀﻮﺭ ﺩﺍﺷﺖ ﮔﻔﺖ : ﺟﻨﺎﺏ ﻗﺎﺿﯽ ﮐﻠﻨﮓ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺑﺮﺩﺍﺭﯾﺪ ﻗﺎﺿﯽ ﺧﺸﻤﮕﯿﻦ ﭘﺎﺳﺦ ﺩﺍﺩ : ﻣﺮﺩﮎ ﺍﯾﻦ ﻗﻠﻢ ﺍﺳﺖ ﻧﻪ ﮐﻠﻨﮓ ﺗﻮ ﻫﻨﻮﺯ ﮐﻠﻨﮓ ﻭ ﻗﻠﻢ ﺭﺍ ﺍﺯ ﻫﻢ ﺑﺎﺯ ﻧﺸﻨﺎﺳﯽ ؟! ﻣﺮﺩ ﮔﻔﺖ : ﻫﺮ ﭼﻪ ﻫﺴﺖ ﺑﺎﺷﺪ ، ﺗﻮ ﺧﺎﻧﻪ ی ﻣﺮﺍ ﺑﺎ ﺁﻥ ﻭﯾﺮﺍﻥ ﮐﺮﺩﯼ .. (مراقب قضاوتها،نوشته ها وگفته هاي خود باشيم ) "عبيد زاكاني"

پویا

یِک قَدَم پیش، یک قَدَم بِه عَقَب، حالِ مَن وَقتِ دیدَنَت این است حالِ سَربازِ بینوایی که، رو به هَر سَمتُ و سو کُند مین است...

پــــــــویا

حال من خوب است اما با تو بهتر می شوم آخ ... تا می بینمت یک جور دیگر می شوم با تو حس شعر در من بیشتر گل می کند یاسم و باران که می بارد معطر می شوم در لباس آبی از من بیشتر دل می بری آسمان وقتی که می پوشی کبوتر می شوم آنقدر ها مرد هستم تا بمانم پای تو می توانم مایه ی گهگاه دلگرمی شوم میل - میل توست اما بی تو باور کن که من در هجوم باد های سرد پرپر می شوم

پویا

دلم را چشمهایش تیرباران کرد، تسلیمم! بگویید آن کمان ابرو سپاهش را نگه دارد! سجاد سامانی

پویا

گاهی خیال میکنم ازمن بریده ای! بهترزمن برای دلت برگزیده ای؟ ازخودسوال میکنم ایاچه کرده ام؟ درفکرفرومی روم ازمن چه دیده ای؟ فرصت نمیدهی که کمی دردل کنم... گویاازین نمونه مکررشنیده ای... ازمن عبورمیکنی ودم نمیزنی... تنهادلم خوش است که شایدندیده ای... یک روزمی رسدکه دراغوش گیرمت!!! هرگزبعیدنیست,خداراچه دیده ای

پویا

دامِ صیّاد کجا؟ مرغِ گرفتار کجا؟ پرِ پروانه کجا؟ شمعِ شبِ تار کجا؟ مسگرِ شوشتری داند و آهنگرِ بلخ که بدهکار کجا بود و گنهکار کجا؟ زلفِ لیلی به کجا و دلِ مجنون به کجا؟ سرِ سرگشته کجا؟ خالِ لبِ یار کجا؟ عزّتِ مصر کجا؟ یوسف گم گشته کجا؟ سرِ منصور کجا بود و سرِ دار کجا؟ کاخِ خسرو به دَمَن، خیمه ی شیرین در کوه دلِ دیوانه کجا؟ نرگسِ بیمار کجا؟ من کجا؟ یار کجا؟ باده کجا؟ سبزه کجا؟ لبِ "کیوان" به کجا بود و لبِ یار کجا؟

مات خدا

واقعا زمان... زمان... زمانی که دیگه نمیشه پس گرفت...گله ای نبوده و نیست راضیم..