مصدق و چرچیل

مصدق در دادگاه لاهه

مصدق وارد شد و رفت روی صندلی نماینده انگلستان نشست!

هر چی نماینده انگلیس بالا و پایین دوید و داد و بیداد که اینجا جایگاه ماست

و شما باید اونطرف بشینی, مصدق بی اعتنا دستش رو روی میز گذاشت و

سرش رو روی دستش!

همه از این حرکت مصدق حیرت زده بودن!!

تا اینکه قاضی وارد شد و نماینده انگلیس با تظلم خواهی به این حرکت مصدق

اعتراض کرد! قاضی از مصدق توضیح خواست و مصدق سرش رو بلند کرد و گفت:

جناب قاضی من تنها چند دقیقه بر جایگاه این انگلیسیها نشستم و

اینها اینچنین برافروخته اند!!

پس ملت من چه باید بگویند که اینها عمریست در سرزمین و جایگاه آنها چمبره زده اند

و نمیروند!!

پاسخ زیبا و ویرانگر مصدق چنان تا پایان دادگاه بر فضا سیطره پیدا کرده بود که در نهایت

رای به نفع ایران صادر شد و نفت ایران ملی گشت!

.

.

.

بعدها خبرنگاری از "چرچیل" پرسید آیا از خود زیرک تر و سیاستمدار تر میشناسید؟

و چرچیل پاسخ داد:

فقط یک ایرانی هست که استاد من در سیاست است "مصدق" !

 

/ 15 نظر / 5 بازدید
نمایش نظرات قبلی
پرگل

تا آخر عمر درگیر من خواهی بود و تظاهر می کنی که نیستی مقایسه تو را از پا در خواهد آورد ... من می دانم به کجای قلبت شلیک کرده ام ... تو دیگر خوب نخواهی شد ... افشین یداللهی

پرگل

تو اگر بهار را صدا کنی، می آید حتی اگر دلش جا مانده باشد میانِ برف ها ... رضا کاظمی

پرگل

تا قبل از ازدواج فقط مرگ می تواند دو عاشق دلداده را از هم جدا کند اما بعد از ازدواج تقریباً هر چیزی می تواند سبب جدایی آنان شود ... سامرست موام

پرگل

آرامش از مهمترین ویژگی های آدم های بزرگ است مثل ساحل آرام باش تا مثل دریا بی قرارت باشند ...

پرگل

اگر مجبور باشم انتخاب کنم بین دوست داشتنت یا نفس کشیدن از آخرین نفسم استفاده می کنم تا به تو بگویم دوستت دارم ...

پرگل

پر است خلوتم از یاد عاشقانه ی او گرفته باز دل کوچکم بهانه ی او نسیم رهگذر این بار هم نیاورده به دست قاصدکی نامه با نشانه ی او ....

پرگل

نه! کاری به کار عشق ندارم! من هیچ چیز و هیچ کس را دیگر ... در این زمانه دوست ندارم! من با همه ی وجودم خود را زدم به مُردن تا روزگار دیگر کاری به کار من نداشته باشد ... قیصر امین پور

پرگل

نه! کاری به کار عشق ندارم! من هیچ چیز و هیچ کس را دیگر ... در این زمانه دوست ندارم! من با همه ی وجودم خود را زدم به مُردن تا روزگار دیگر کاری به کار من نداشته باشد ... قیصر امین پور

پرگل

مرا صد بار اگر از خود برانی دوستت دارم به زندان جفایت هم کشانی دوستت دارم به پیش خلق اگر نتوان حدیث عشق را گفتن درون سینه ی تنگم نهانی دوستت دارم مزن زخمی دگر بر دل ندارم شکوه ای گل مرا لایق بدانی یا ندانی دوستت دارم

ترمه

کسی که ندای درونی خود را می شنود، نیازی نیست که به سخنان بیرون گوش فرا دهد.