دلتنگی های کوچیک

برایت می نویسم : ...

» دلتنگم « ...!

میدانم ...

که ...

نمیدانی ...!!!

اما ...

میدانم ...

که ...

میخوانی ...!!!

 

عباس رزاقی

 

 

نمی دونم دل تنگ بچگی ها شدم یا دل تنگ آدماش !!!

/ 12 نظر / 12 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ســــــاز زندگــــــی

باید یک بار به خاطر همه چیز گریه کرد... آن قدر که اشک ها خشک شوند.. باید این تن اندوهگین راچلاند و بعد دفتر زندگی را ورق زد..به چیز دیگری فکر کرد.. باید پاها را حرکت داد و همه چیز را از نو شروع کرد[گل][گل] امیدوارم روزهای زندگیت به دور از دلتنگی و لحظه های عمرت سرشار از شادی باشه[لبخند]

ترمه

شقایق گفت با خنده نه بیمارم نه تبدارم اگر سرخم چنان آتش حدیث دیگری دارم گلی بودم به صحرایی نه با این رنگ و زیبایی نبودم آن زمان هرگز نشان عشق و شیدایی یکی از روزهایی که زمین تبدار و سوزان بود و صحرا در عطش می سوخت تمام غنچه ها تشنه و من بی تاب و خشکیده تنم در آتشی می سوخت ز ره آمد یکی خسته به پایش خار بنشسته و عشق از چهره اش پیدای پیدا بود.

و خدایی که دراین نزدیکیست

شاید دلتنگ بچگی

کویر

قرارداد من به چشمان بیقرار تو قول می دهم ریشه های ما به آب شاخه های ما به آفتاب می رسد ما دوباره سبز می شویم

همسفر جاده دلتنگی

چقدر دلم می خواهد نامه بنویسم تمبر و پاکت هم هست و یک عالمه حرف کاش کسی جایی منتظرم بود! «ساره دستاران»

همسفر جاده دلتنگی

آدم های تنها آرزوهای کوچکی دارند شبیه اینکه کسی در خانه را به رویشان باز کند «طاهره قصدی»

2nya

دقیقا...