ملک الموت

ملک الموت بر اهلِ دلی رسید. او را گفت: تو کیستی؟

ملک الموت گفت: من از بین بَرنده‌ی لذاتم و جداکننده‌ی جفت‌ها.

آن اهلِ دل به وی گفت: چرا از خود خصلت‌های بد نشان میدهی و

از آن صفت‌های نیک چیزی نمی‌گویی؟

ملک الموت گفت: آن چیست؟

اهل دل پاسخش داد: تو رساننده‌ی دوستی به دوست....


داستانهای عرفا

 

/ 25 نظر / 55 بازدید
نمایش نظرات قبلی
پرگل

ﺑﺮﺍﯼ ﺁﺩﻣﻬﺎ ﭼﻪ ﺁﻧﻬﺎ ﮐﻪ ﺑﺮﺍﯾﺖ ﻋﺰﯾﺰﺗﺮﻧﺪ! ﭼﻪ ﺁﻧﻬﺎ ﮐﻪ ﻓﻘﻂ ﺩﻭﺳﺘﻨﺪ ... ﺧﺎﻃﺮﻩ ﻫﺎﯼ ﺧﻮﺏ ﺑﺴﺎﺯ ...! ﺁﻧﻘﺪﺭ ﺑﺮﺍﯾﺸﺎﻥ ﺧﻮﺏ ﺑﺎﺵ ﮐﻪ ﺍﮔﺮ ﺭﻭﺯﯼ ﻫﺮﭼﻪ ﺑﻮﺩ ﮔﺬﺍﺷﺘﯽ ﻭ ﺭﻓﺘﯽ؛ ﺩﺭ ﮐﻨﺞ ﻗﻠﺒﺸﺎﻥ ﺟﺎﯾﯽ ﺑﺮﺍﯾﺖ ﺑﺎﺷﺪ، ﺗﺎ ﻫﺮ اﺯ ﮔﺎﻫﯽ ﺑﮕﻮﯾﻨﺪ ﮐﺎﺵ ﺑﻮﺩ؛ ﻫﺮ اﺯ ﮔﺎﻫﯽ ﺩﺳﺖ ﺩﺭﺍﺯ ﮐﻨﻨﺪ ﻭ ﺑﺨﻮﺍﻫﻨﺪ ﺑﺎﺷﯽ؛ ﻫﺮ اﺯ ﮔﺎﻫﯽ ﺩﻟﺘﻨﮓ ﺑﻮﺩﻧﺖ ﺷﻮﻧﺪ ... ﻣﯽ ﺩﺍﻧﻢ ﺳﺨﺖ ﺍﺳﺖ ﻭﻟﯽ ...! ﺗﻮ ﺧﻮﺏ ﺑﺎﺵ ﺣﺘﯽ ﺑﺎ آﻧﮑﻪ ﺑﺎ ﺗﻮ ﺑﺪ ﮐﺮﺩ، ﺭﻭﺯﯼ ﻣﯽ ﻓﻬﻤﺪ ﻫﻤﺎﻥ ﺳﺎﺩﻩ ﺑﻮﺩﻧﺖ ﮐﻢ ﻧﺒﻮﺩ

پرگل

تنهاییم را دوست دارم! نه زبان دارد که دروغ بگوید ... نه دل دارد که نامهربانی کند ... نه دست دارد که مرا پس بزند ... اما آنقدر معرفت دارد که رهایم نکند!

پرگل

تنهاییم را دوست دارم! نه زبان دارد که دروغ بگوید ... نه دل دارد که نامهربانی کند ... نه دست دارد که مرا پس بزند ... اما آنقدر معرفت دارد که رهایم نکند!

پرگل

برای هر قطار پُر شتاب؛ "ایستگاه" برای هر نسیم دوره گرد؛ "تکیه گاه" و ... برای من، ... "تو" ... لازمی ...

پرگل

دلم؛ گاهی می گیرد؛ گاهی می سوزَد؛ و حَتی گاهی، گاهی، نه...، خِیلی وَقت ها می شِکَند؛ اما هَنوز می تَپد ...

پرگل

ﮔﺎﻫﯽ ﻭﻗﺘﺎ ﺗﻮﯼ ﺭﺍﺑﻄﻪ ﻫﺎ ﻧﯿﺎﺯﯼ ﻧﯿﺴﺖ ﻃﺮﻓﺖ ﺑﻬﺖ ﺑﮕﻪ: ﺑﺮﻭ ! ﻫﻤﯿﻨﮑﻪ ﺩﯾﮕﻪ ﻻ ﺑﻪ ﻻﯼ ﺣﺮﻓﺎﺵ ﺩﻭﺳﺘﺖ ﺩﺍﺭﻡ ﻧﺒﺎﺷﻪ ! ﻫﻤﯿﻨﮑﻪ ﺑﻮﺩ ﻭ ﻧﺒﻮﺩ ﺭﺍﺑﻄﺘﻮﻥ ﺩﯾﮕﻪ ﻭﺍﺳﺶ ﻓﺮﻗﯽ ﻧﮑﻨﻪ ! ﻫﻤﯿﻨﮑﻪ ﺣﻀﻮﺭ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﺗﻮﯼ ﺯﻧﺪﮔﯿﺶ ﭘﺮ ﺭﻧﮓ ﺗﺮ ﺍﺯ ﺑﻮﺩﻥ ﺗﻮ ﺑﺎﺷﻪ ﻫﺰﺍﺭ ﺑﺎﺭ ﺳﻨﮕﯿﻦ ﺗﺮ ﺍﺯ ﮐﻠﻤﻪ ﯼ "ﺑﺮﻭ" ﻭﺍﺳﺖ ﻣﻌﻨﺎ ﭘﯿﺪﺍ ﻣﯿﮑﻨﻪ ﭘﺲ ﺑﺮﻭ ﻗﺒﻞ ﺍﺯ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﻭﯾﺮﻭﻥ ﺗﺮ ﺍﺯ ﺍﯾﻨﯽ ﮐﻪ ﻫﺴﺘﯽ ﺑﺸﯽ ...!

پرگل

از اسب که بیفتی ... اسیر، سرزنش خاک خواهی شد! این قانون، آدم هاست ... به دور، آتشی می رقصند که تو در آن می سوزی! "روزگار بدیست" درست، وقتی در آتش می سوزی ... همه به بهانه ... آب آوردن می روند ...

پرگل

دلم می گیرد ... وقتی می بینم سهم من از تمام تو ... از تمام یک عشق ... فقط چند عکس و چند پیام و کمی خاطره است ...

پرگل

تنهایی همین است تکرار نامنظم من بی تو بی آنکه بدانی برای تو نفس می کشم

پرگل

چشم های تو یک مرض مسری دارند هر بار نگاه می کنمت، تب می کند وجودم ...