به اندازه دنیا

 

از من مپرس تو را چقدر دوست دارم ...

اگر بگویم به اندازه دنیا .. نیست ..

من تو را به اندازه یک قطره آب دوست دارم ...

وقتی محتاجش شدی ... میفهمی !



احمد باتمان

/ 11 نظر / 3 بازدید
نمایش نظرات قبلی
همسفر جاده دلتنگی

عکس بامزه ایه البته اگه به این حرکت بچه بخندی فکر می کنه کار خوبی داره انجام میده [خنده] متن زیبایی ست احسنت بر این انتخاب [دست][گل][گل][گل][گل]

احمد

[دست][دست][دست][دست][دست]

فائزه

بسیار جالب و پر محتوا![دست]

یــــــاســـــــــ

نمی‌میرد دلی کز عشق می‌گوید و دستانی که در قلبی، نهال مهر می‌کارد نمی‌خوابد دو چشم عاشق نور و طلوع روشن فردا و خاموشی ندارد، آن لبان آشنا، با ذکر خوبی‌ها نخواهد مُرد آن قلبی که در آن عشق جاوید است … "کیوان شاهبداغی"

مهلا

سلام. وبلاگ بسیار زیبایی دارید. فقط عجیبه که پاسخی به نظرات نمی دهید!!!!!!

دلمشغولیهای یک مامان (آفتاب)

پیر مرد تهی دست، زندگی را در نهایت فقر و تنگدستی می گذراند از قضا یک روز که به آسیابی رفته بود، دهقان مقداری گندم در دامن لباس اش ریخت و پیرمرد گوشه های آن را به هم گره زد و در همان حالی که به خانه بر می گشت با پروردگار از مشکلات خود سخن می گفت و برای گشایش آنها فرج می طلبید و تکرار می کرد : ای گشاینده گره های ناگشوده عنایتی فرما و گره ای از گره های زندگی ما بگشای. که به یکباره یک گره از گره های دامنش گشوده شد و گندم ها به زمین ریخت او به شدت ناراحت شد و رو به خدا کرد و گفت: من تو را کی گفتم ای یار عزیز کاین گره بگشای و گندم را بریز آن گره را چون نیارستی گشود این گره بگشودنت دیگر چه بود ؟! پیر مرد نشست تا گندم های به زمین ریخته را جمع کند ولی در کمال ناباوری دید دانه های گندم روی همیانی از زر ریخته است پس متوجه فضل و رحمت خداوندی شد و متواضعانه به سجده افتاد و از خدا طلب بخش نمود... نتیجه گیری مولانا از بیان این حکایت:‌ تو مبین اندر درختی یا به چاه تو مرا بین که منم مفتاح راه

همسفر جاده دلتنگی

عشق ما را یا به جهنم می فرستد یا به بهشت، ولی حداقل ما را به جایی می رساند ... «پائولو کوئیلو»

همسفر جاده دلتنگی

من ندانم به نگاه تو چه رازی ست نهان؟ که من آن راز توان دیدن و گفتن نتوان «غلامعلی رعدی آذرخشی»