فراموشی

گاهی میان مردم

در ازدحام شهر،

غیر از تو هرچه هست فراموش می کنم ...



فریدون مشیری

 

/ 11 نظر / 42 بازدید
نمایش نظرات قبلی
دختر کوچولو

دست عشق از دامن دل دور باد! می‌توان آیا به دل دستور داد؟ می‌توان آیا به دریا حکم کرد که دلت را یادی از ساحل مباد؟ موج را آیا توان فرمود: ایست! باد را فرمود: باید ایستاد؟ آنکه دستور زبان عشق را بی‌گزاره در نهاد ما نهاد خوب می‌دانست تیغ تیز را در کف مستی نمی‌بایست داد قیصر امین پور[گل]

دختر کوچولو

من نذر کرده ام که اگر روزی بیایی به اندازه تمام مهربانی ات غزل بسرایم قدری تحمل کن،هنوز مانده که عاشق ترین شوم من نذر کرده ام که اگر روزی عاشق ترین شوم در کنار پنجره نگاهت بایستم و با پیراهن آبی به رکوع روم و وقتی بر می خیزم،لبریزشوم از وجود تو پس بیا ای کمشده من،مگر نمی بینی که عاشق ترینم[گل]

شادی

امروز را به باد سپردم امشب کنار پنجره بیدار مانده ام دانم که بامداد امروز دیگری را با خود می آورد تا من دوباره آن را بسپارمش به باد

دریا

از سکوت پرسیدم برای بهترینم چه بنوسیم ؟ گفت : بنویس ما را چون روزگاران مبر از یاد ..[گل]

دریا

خاطرات ناقوس هایی هستند که در ایام فراموشی به صدا در می آیند..

همسفر جاده دلتنگی

من از اینجا خواهم رفت و فرقی هم نمی کند که فانوسی داشته باشم یا نه! کسی که می گریزد، از گم شدن نمی ترسد ... «رسول یونان»

همسفر جاده دلتنگی

بادی که وزید همه چیز را برد جز یاد تو را که گردگیری کرد!‏ «قدسی قاضی نور»