عشق قابیل است ...

هر چه این احساس را در انزوا پنهان کند
می تواند از خودش تا کی مرا پنهان کند؟
 
عشق، قابیل است؛ قابیلی که سرگردان هنوز
کشته خود را نمی داند کجا پنهان کند!

در خودش، من را فرو خورده ست، می خواهد چه قدر
ماه را بیهوده پشت ابرها پنهان کند؟!

هرچه فریاد است از چشمان او خواهم شنید!
هر چه را او سعی دارد بی صدا پنهان کند

آه! مردی که دلش از سینه اش بیرون زده ست
حرف هایش را، نگاهش را، چرا پنهان کند؟!

خسته هرگز نیستم، بگذار بعد از سال ها
باز من پیدا شوم، باز او مرا پنهان کند

/ 17 نظر / 27 بازدید
نمایش نظرات قبلی
همسفر جاده دلتنگی

من خدایی دارم، که در این نزدیکی ست نه در آن بالاها مهربان، خوب، قشنگ چهره اش نورانی ست گاهگاهی سخنی می گوید، با دل کوچک من ساده تر از سخن ساده من او مرا می فهمد او مرا می خواند، او مرا می خواهد

همسفر جاده دلتنگی

هیچگاه دل آنان که بی صدا گریه می کنند را نشکنید اینها کسی را برای پاک کردن اشک هایشان ندارند ... «حسین پناهی»

همسفر جاده دلتنگی

آه غربت با من همان کار را می کند که موریانه با سقف که ماه با کتان که سکته ی قلبی با ناظم حکمت گاهی به آخرین پیراهنم فکر می کنم که مرگ در آن رخ می دهد پیراهنم بی تو آه سرم بی تو آه دستم بی تو آه «رضا بروسان»

همسفر جاده دلتنگی

این جا تمامِ سال باران می بارد تو در کجایِ جهان مگر تمام سال مرا آه می کشی؟! «رضا کاظمی»

همسفر جاده دلتنگی

هر کس بخواهد کاری را انجام دهد راهش را پیدا می کند و هر کس نخواهد کاری را انجام دهد ... بهانه اش را ...

همسفر جاده دلتنگی

بگذار تا ببینمش اکنون که می رود ای اشک از چه راهِ تماشا گرفته ای؟ «علی اطهری کرمانی»

همسفر جاده دلتنگی

سر به راه بودم و یک عمر نگاهم به زمین آمدی سر به هوا چشم به راهم کردی «پانته آ صفایی»

همسفر جاده دلتنگی

تنم به تنت خورده که بعد از تو از هیچ نَبرد تن به تنی جان سالم به در نمی بَرم ... «کامران رسول زاده»

همسفر جاده دلتنگی

آنچنان کز رفتن گل خار می ماند بجا از جوانی حسرت بسیار می ماند بجا «صائب تبریزی»

همسفر جاده دلتنگی

مرا ز یاد تو بُرد و تو را ز دیده ی من زمانه بیشتر از این ستم ... چه خواهد کرد؟ «صائب تبریزی»