حسرت ندیدن تو

قهرم!

با دنیایی که بینمان فاصله ای به درازای حسرت “ندیدن تو” گذاشت!

 

/ 11 نظر / 17 بازدید
نمایش نظرات قبلی
شاپرک

چشمان عروسکم رو می گیرم نمی خوام مثل من ببیند و حسرت بکشد می ترسم بهانه گیر شود[گل]

رقیه

هر وقت خیلی احساس ناراحتی کردی ... هر وقت خیلی دلت گرفته بود ... هر وقت خیلی احساس تنهایی کردی ... کاغذی رو که توی جیبت داری در بیار ... روش نوشته: «این دنیا با همه ی خوب و بدش ... یه روزی تموم میشه» دوباره کاغذو تا کن بذار تو جیبت ... حالت بهتر میشه ... سلاااااااااااااااااااااام دوست گرامی ممنونم از حضور گرمتون

آفتاب

ﺭﻭﺯﯼ " ﺍﻧﺪﻭﻩ" ﺑﻪ ﺭﻭﺳﺘﺎﯼ ﻣﺎ ﺁﻣﺪ ، " ﮔﻔﺘﯿﻢ ﺭﻫﮕﺬﺭ ﺍﺳﺖ ! " ﻣﺎﻧﺪ! ﮔﻔﺘﯿﻢ: ﻣﺴﺎﻓﺮ ﺍﺳﺖ ﻭ ﺧﺴﺘﮕﯽ ﺩﺭ ﻣﯿﮑﻨﺪ ﻭ ﻣﯿﺮﻭﺩ ، ﺑﺎﺯ ﻫﻢ ﻣﺎﻧﺪ ﻭ ﻧﺸﺴﺖ ﻭ ﺷﺮﻭﻉ ﮐﺮﺩ ﺑﻪ ﺑﻠﻌﯿﺪﻥ ﺫﺧﯿﺮﻩ ﺍﻣﯿﺪﻣﺎﻥ" ﮔﻔﺘﯿﻢ : ﻣﻬﻤﺎﻥ ﺑﺪﻗﺪﻣﯿﺴﺖ ! ﺩﻭ ﺳﻪﺭﻭﺯ ﺩﯾﮕﺮ ﻣﯿﺮﻭﺩ ... ﻭ ﺑﺎﺯ ﻫﻢ ﻣﺎﻧﺪ ﻭ ﻣﺎﻧﺪ ﻭ ﻣﺎﻧﺪ ﻭ ﺗﺒﺪﯾﻞ ﺷﺪ ﺑﻪ ﯾﮑﯽ ﺍﺯﺍﻋﻀﺎﯼ ﺩﻩ ﻣﺎﻥ . ﺣﺎﻝ ﺍﻧﺪﻭﻩ ﮐﺪﺧﺪﺍ ﺷﺪﻩ ﻭ ﺗﻤﺎﻡ ﮐﻮﭼﻪ ﻫﺎ ﺑﻮﯼ "ﺁﻩ " ﻣﯿﺪﻫﺪ . ﺗﻤﺎﻡ ﺍﻣﯿﺪﻫﺎ ﺭﺍ ﺑﻠﻌﯿﺪ ... ﻭ ﺑﺠﺎﯾﺶ " ﺣﺴﺮﺕ" ﺩﺭ ﺩﻟﻬﺎ ﺍﻧﺒﺎﺭ ﮐﺮﺩ . ﭘﯿﺮﺗﺮﻫﺎ ﻫﻨﻮﺯ ﺑﻪ ﯾﺎﺩ ﺩﺍﺭﻧﺪ : " ﺭﻭﺯﯼ ﮐﻪ ﺍﻧﺪﻭﻩ به ده وزندگی ماﺁﻣﺪ ... " ﺟﻬﻞ " ﻧﮕﻬﺒﺎﻥ ﺩﺭﻭﺍﺯﻩ ﺭﻭﺳﺘﺎ ﺑﻮﺩ....

آفتاب

(inlove) اندر حکایت مجاب نمودن مرد روزی نه چندان دور در شهری از خاوران ،در بلادی از طوایف کرد،ببچاره مردی با تواضع از همسرش پیاله ای چای طلبید. زن که در پیچ وخم های اینترنت راه می پیمود،بی آن که سر برارد گفت: بعدا. مرد به خشم نیامد که هیچ با تبسمی بر لب گفت:مهربانو کمی سربرآور... زن به عتاب گوشی به گوشه ای انداخت وگفت: '' سر برآرم که چه هیچ میدانی چه قسط ها که عقب افتاده اند.چه قبض ها که پرداخت نشده اند.چه البسه ها که خریداری نکردیم.چه جاهایی که باید اما نرفته ایم.چه هدایا که باید داده اما نداده ایم.چه میهمانی های خوانده را ناخوانده گذاشته ایم.شهریه مکتب دار را هم که نپرداخته ایم.می خواهی سربلند کنم وبه این ها بیاندیشم؟؟'' مرد قانع شد جستی زد ودولیوان چایی بیاورد وسجده ی شکری نمود که : '' بارالها نعمتی اورده ای در منزل ما که هزار زحمت از ما بکاستی. یک داده ات به هزار نداده ات شکر.'' وسپاس شتابان به مخابرات خانه رفت تا چند گیگ حجم هدیه اورد بهر دلجویی... باشد تا عبرت مردان گردد که وقت وبی وقت چایی طلب نکنند ز همسران خویش ....

ارمغان

تندتر می‌جُوَم آدامسم را در گریز از ناگزیریِ انقراضِ اندیشه! می‌اندیشم که دیگر هیچ‌گاه به هیچ نیندیشم! نه به اندیشه وُ نه به گاه... هیچ‌گاه! صلاح و سعادتِ من است که نیندیشم به هیچ! آری! نیندیشم به لبخندِ کودکِ چهارماهه‌ی خواهرم و نه به شغالی که امروز زیرِ تریلی رفت! شَک نمی‌کند باران لحظه‌یی به باریدن! کلافه نمی‌شود کلاغ از این همه پرنده که می‌پرند! شَک نمی‌کند مورچه، به بارُ نه به راهِ خویش و مارِ عیال وار، سینه‌خیز می‌رود خس و خار را بی‌هیچ گلایه‌یی! هر درختی به گونه‌یی سبز است، بی‌که تحقیر کند دیگری را! لرزش گنجشک نوبال بر شاخه‌ی خیس از شکایت نیست! الاغ بر اندامِ اسب حسادت نمی‌کند و ماهی یادش هست که ماهی باشد چه در تنگ و چه در دریا... حسین پناهی

ارمغان

در حیاطِ آن سوی حصار میرزا را دیدم که آتش‌گردانِ پُر جرقه‌یی را در هوا می‌گرداند! گفتم:خدا کجاست؟ اما نبود... او رفته‌بودُ در تاریکی جز خِس خِس شب صدایی نمانده‌بود! هیچ وقت به من نگفت و بعدها فهمیدم ما جرقه‌های آتش‌گردانِ خداوندیم، در دلِ این همه تاریکی! و دانستم قمری‌ها باید بخوانند، درختان باید بایستندُ رودها باید بروند و آدمی باید بفهمدُ شکرانه‌ی ما در حیات فهمِ مسائل است! میرزا،چنان با مُشت روی پیاز کوبید، که من از خواب پریدم... میرزا می‌گفت: این که بهشت کجا بوده و کجاست، خدا عالم است.... اما یقیناً جهنم، جهنمی که می‌گویند همین هواست که می‌بینیم! حسین پناهی

khodai

لاااااااااااااایک[گل][تایید][دست][دست][گل]

مریم

هر روز صبح بند کفش هایت را که می بندی بند دلم پاره می شود و تا شب که برگردی دلم با کفش های تو هزار راه می رود قربانت گردم دیگر خوب می دانم به پای تو که نه به دست تو پیر خواهم شد !

یه فنجون تنهایی

گریه کردن را آرزو نکردم ولی غم زمانه اشکمو جاری کرد خواستم اونجور زندگی کنم که دلم می خواست ولی دلم اونجور زندگی کرد که زمونه خواست