عصر حجر

» تو « ...

مرا به عصر حجر برمیگردانی ...

به ...

زمانیکه ...

آدم چای ...

را ...

با خندهٔ » حوا « ...

شیرین میکرد ...


عباس رزاقی 

 

/ 13 نظر / 6 بازدید
نمایش نظرات قبلی
همسفر جاده دلتنگی

درون آتش از آنم که آتشین گلِ من مرا چو پاره ی دل در کنار باید و نیست «رهی معیری»

همسفر جاده دلتنگی

صبحانه حاضر است بفرما غزل بنوش طعم بهشت می دهد امروز چای تو «امیر مرزبان»

همسفر جاده دلتنگی

صبح و طلوع شعر و غزل، ناشتای تو یعنی سلام، زنده شدم با دعای تو «امیر مرزبان»

همسفر جاده دلتنگی

هیچ کس هست که با قطره باران امشب همسرایی کند و روشنی گل ها را بستاند تا صبح؟ «شفیعی کدکنی»

همسفر جاده دلتنگی

مگر این باد خوش از راه عشق آباد می آید؟ که بوی عشق های کهنه از این باد می آید «حسین منزوی»

khodai

عاااااااااااااااااااااااالی[گل][گل][گل][گل]

khodai

وبتون ویروسی شدههههه؟؟؟؟؟؟

ارمغان

آری من هم معتقدم که خواستن کار دل است و رفتن شرط عقل .. اما وقتی رفتن به عمل است ، خواستن نباید به حرف باشد .. باید برای خواستن به آب و آتش زد ؛ اگر نشد ، آنگاه به حرمت دوست داشتن ، آرام گذاشت و رفت .. اینگونه نیست که با زبان بخواهیم و با پای رفتن ، پشت پا بزنیم .. اگر خواستنی در کار باشد ، باید برایش جنگید تا به وقت عقب نشینی برای حفظ احساس به خویش بدهکار نباشیم .. حمیدرضا هندی

ارمغان

[قلب][گل]