/ 14 نظر / 122 بازدید
نمایش نظرات قبلی
فاطمه

خداوندا… تو میدانی که من دلواپس فردای خود هستم مبادا گم کنم راه قشنگ آرزوها را مبادا گم کنم اهداف زیبا را مبادا جا بمانم از قصار موهبت هایت خداوندا مرا مگذار تنها لحظه ای حتی . . .[گل]

الی

سلام .عالی بود خیلی به دلم نشست

سيد

سلام صبح پاييزي شما بخير چقدر شعر زيبايي بود . دست مريزاد [گل]

شعیب

سلام مالکیت آسمان را به نام کسانی نوشته اند که به زمین دل نبسته اند

ارمغان

شاد باش نه یک روز ‌‌که همیشه... بگذار آوازه ی شاد بودنت چنان بپیچد که پشیمان شوند آنان که بر سر غمگین کردنت شرط بسته اند [گل][گل]

شاپرک

عشق یعنی با تو خواندن از جنون / عشق یعنی سوختنها از درون عشق یعنی سوختن تا ساختن / عشق یعنی عقل و دین را باختن . . . [گل]

حسین

ای بغض فرو خفته مرامردنگه دار تادست خداحافظی اش رابفشارم فاضل نظری

دانا

کمـــی از کرکــ های فرش اتاق به کفشهایم چسبیده ... و زلال اشکهــــای تو بر هر کجای پیراهنم که دستــ میگذارم. تراژدی مسخره ایستــ زندگی انسان ... (( با پای خود میرود ، همان لحظه که دوستــ دارد بماند )) این شعر ، پیش از وقوع اتفاق ، نوشته شده استــ . پیش از در آمیختن رنج فرش بر سینه ی کفشهـــا و مرگــ حتمی عطر و اشکهـــا در شاهرگهای دوخته شده به پیراهنم. پیش از امتناع لبــ به کشیدن سوتــ پایان ... به خداحافظ.... این شعر قطعه ی موسیقی ایستــ ، که نوازنده سازش را دوستــ ندارد. این نویسنده که دارد مینویسد ، دارد شبش را با دردی که هنــــــوز از در نیامده سیاه تر میکند. این درد ، خاطـــ ــــره استــ . خاطره ای کشــــــــدار میان گذشته ی شاعر و آینده ی چشمانی که این چند سطر بلند و کوتاه را شنیده اند. " سید محمد مرکبیان "