عهد کردی ..

دل زمن بردی و پرسیدی :

که دل گم کرده ای ؟

عطار

 

 

چون تو جانان منی جان بی تو خرم کی شود

چون تو در کس ننگری کس با تو همدم کی شود

گر جمال جانفزای خویش بنمایی به ما

جان ما گر در فزاید حسن تو کم کی شود

دل ز من بردی و پرسیدی که دل گم کرده‌ای

این چنین طراریت با من مسلم کی شود

عهد کردی تا من دلخسته را مرهم کنی

چون تو گویی یا کنی این عهد محکم کی شود

چون مرا دلخستگی از آرزوی روی توست

این چنین دل خستگی زایل به مرهم کی شود

غم از آن دارم که بی تو همچو حلقه بر درم

تا تو از در در نیایی از دلم غم کی شود

خلوتی می‌بایدم با تو زهی کار کمال

ذره‌ای هم‌خلوت خورشید عالم کی شود

نیستی عطار مرد او که هر تر دامنی

گر به میدان لاشه تازد رخش رستم کی شود

 

عارفانه ای از عطار

/ 4 نظر / 29 بازدید
زرین قلم

تلنگر میزند امشب کسی بر سقف این خانه تویی باران؟ تویی مهمان ناخوانده بزن باران ! تو هم زخمی بزن بر زخم این خانه . بزن آهنگ زیبایت صدای چک چکه سازت میان کاسه خالی شکنجه میکند امشب من تنهای زندانی تو ای باران از این ویرانه دل بگذر یقین بیرون این خانه هزاران دل هوای عاشقی دارد...

آلاله سرخ

سلام...... انتخاب خوبی ست. حتما کتاب تذکره الاولیا عطار راهم خوانده اید از کتب مورد علاقه منست. اگر نه...... پیشنهاد می کنم حتما مطالعه کنید. ممنون[گل]

هـانـیـه

بعضی انسان ها پرگارهای خوبی شده اند به راحتی وظرافت یک پرگار یکدیگر را دور میزنند...