لیلی و مجنون

هنگامی که لیلی و مجنون ده ساله بودند،

روزی مجنون در مکتب خانه پشت سر لیلی نشسته بود .

استاد سوالی را از لیلی پرسید ، لیلی جوابی نداد ،

مجنون از پشت سر آهسته جواب را در گوش لیلی گفت اما لیلی هیچ نگفت

استاد دوباره سوال خود را پرسید

و باز مجنون در گوش لیلی و باز لیلی هیچ نگفت،

و بعد از بار سوم استاد لیلی را خواند

و چوب را بر پای لیلی بست و او را فلک کرد .

لیلی گریه نکرد و هیچ نگفت.

بعد از کلاس ، لیلی با پای کبود لنگ لنگ قدم بر می داشت

که مجنون عصبانی دستش را بر بازوی لیلی زد و گفت:دیوانه

مگر کر بودی که آنچه را به تو گفتم نشنیدی و یا لال که به استاد نگفتی

لیلی اشکش در آمد و دوید و رفت .

استاد که شاهد این منظره بود پیش رفت و گوش مجنون را کشید و گفت

لیلی نه کر بود و نه لال ،

از عشق شنیدن دوباره صدای تو ، فلک را تحمل کرد و دم بر نیاورد ،

اما از ضربه اهسته دست تو اشکش در آمد ،

من اگر او را به فلک بستم استادش بودم و حق تنبیه او را داشتم

اما تو عشق او بودی و هیچ حقی برای سرزنش کردنش نداشتی .

مجنون کاش می فهمیدی که لیلی کر شد تا تو باز گویی!

 


/ 22 نظر / 14 بازدید
نمایش نظرات قبلی
shiva

همیشه که همه چیز نباید قاعده و قانون داشته باشه ..! بعضی روزا، آدما دلشون می خواد یه کارایی رو بکنن که فقط لذت داره و هیچ منطقی هم پشتش نیست، اینطوری می فهمن هنوز زندن و دارن زندگی می کنن ..! [گل]

الی

سلام پست های بسیار زیبایی می گذارین. سراسر عشق و شادی و شور. بهتون تبریک می گم

یگانه

[گل]شنیدن صدای دوباره مجنون...صدای دوباره...

شاپرک

شب چو در بستم و مست از می نابش کردم ماه اگر حلقه به در کوفت، جوابش کردم منزل مردم بیگانه چو شد خانه ی چشم آن قدر گریه نمودم که خرابش کردم [گل]

paleblue

مرسیییی فوق العاده بود[گل]

شادی

من نه آنم که دو صد مصرع رنگین گویم من چو فرهاد یکی گویم و شیرین گویم

مهدی

ای مجنون تو از عشق خبر نداری ادعا مکن!

مهمان

خیلی خیلی فوق العاده بود.موفق باشید[گل]