چاره جویی

گفتمش با غم هجران چه کنم؟

گفت:بسوز                         

گفتمش چاره این سوز بگو؟

گفت:بساز

 

 

 

/ 12 نظر / 22 بازدید
نمایش نظرات قبلی
دریا

آن چه از هجران تو بر جان ناشادم رسيد از گناه اولين بر حضرت آدم رسيد گوشه‌گيري كردم از آوازهاي رنگرنگ زخمه‌ها بر ساز دل از دست بي‌دادم رسيد قصه شيرين عشقم رفت از خاطر ولي كوهي از اندوه و ناكامي به فرهادم رسيد مثل شمعي محتضر آماج تاريكي شدم تير آخر بر جگر از چلة بادم رسيد شب خرابم كرد اما چشم‌هاي روشنت بارديگر هم به داد ظلمت‌آبادم رسيد سرخوشم با اين همه زيرا كه ميراث جنون نسل اندر نسل از آباء و اجدادم رسيدم هيچ كس داد من از فرياد جان‌فرسا نداد عاقبت خاموشي مطلق به فريادم رسيد ..................................................[گل][گل][گل][گل][گل]

دریا

چشم‌های تو چه زيباست خدا رحم كند ماه هم محو تماشاست خدا رحم كند روی ديوار بلند دل بی‌ايمانم سايه‌ی وسوسه پيداست خدا رحم كند جای مهتاب به آن چشم نگاهی بكنيد ماه مجنون شده ليلاست خدا رحم كند شانه‌ام خم شده از بار گناه و ترديد دوزخ عشق همين جاست خدا رحم كند ننگ بر نام اگر از تو مرا دور كند عصر من عصر زليخاست خدا رحم كند جای منع من ديوانه كمی فكر كنيد موج ديوانه‌ی درياست خدا رحم كند .............................................[گل]....[گل]...[گل]

ترمه

انســـــــــانهاى بــــــزرگ ،دو دل دارنــــــــد ؛دلـــــى که درد مى کشـــــــــــد و پنهـــــــــــــــان است و دلـــــــــــــــى که میخندد و آشکـــــــــــــــار است.

مات خدا

اینجا همه خوبند ، خیالت راحت ! من مانده ام و چهارتا هم صحبت این گوشه نشسته ایم و دلتنگ توایم من ، عشق ، خدا ، عقربه های ساعت …

مات خدا

او رفته بود نه شوقی برای ماندن ، نه حسی برای رفتن ، نه اشکی برای ریختن ، نه قلبی برای تپیدن نه فکر اینکه تنها میشوم ، نه یاد آنکه فراموش میشوم بی آنکه روشن باشم ، خاموش شدم ، غنچه هم نبودم ، پرپر شدم بی آنکه گناهی کرده باشم ، پر از گناه ، یخ بسته ام دیگر ای خدا… تحملش سخت است اما صبر میکنم ، او که دیگر رفته است ، با غمها سر میکنم شکست بال مرا برای پرواز ، سوزاند دلم را ، من مانده ام و یک عالمه نیاز نه لحظه ای که آرام بمانم ، نه شبی که بی درد بخوابم ! نه آن روزی که دوباره او را ببینم ، نه امروزی که دارم از غم رفتنش میمیرم… نه به آن روزی که با دیدنش دنیا لرزید ، نه به امروزی که با رفتنش دنیا دور سرم چرخید پر از احساس اما بی حس ، لبریز از بی وفایی، خالی از محبت! این همان نیمه گمشده من است ؟ پس یکی بیاید مرا پیدا کند ، یکی بیاید درد دلهای بی جواب مرا پاسخ دهد! یکی بیاید به داد این دل برسد ، اینجا همیشه آفتابی نبوده ، هوای دلم ابری بوده مینوشتم ، نمیخواند ، اگر نمی رفتم ، نمی ماند ، رفتم و او رفته بود ، همه چیز را شکسته بود، روی دیوار اتاق نوشته بود که خسته بود ! دلی را عاشق کنی و بعد خسته شوی ، محال است که به عشق

زهـــــرا

کدوم ساختن؟! تو دنیا همه میسوزن فقط .... گاهی باید گفت : خدایا... هیچی نمی خوام... فقط بازم به حرفام گوش بده! [ناراحت]

انسان

بابا ایول

رضا

درود برشما وبلاگ زیبا و خوش محتوایی داری تا اینجاش مهمونتون بودم تا بعد... یاعلی [گل]