ترازو

درآن شهری که مردانش عصا از کور می دزدند

من از خوش باوری آنجا محبت جستجو کردم

 

/ 8 نظر / 16 بازدید
ترمه

جوانی نزد شیخ حسنعلی نخودکی اصفهانی آمد و گفت: سه قفل در زندگی ام وجود دارد و سه کلید از شما می خواهم. قفل اول اینست که دوست دارم یک ازدواج سالم داشته باشم. قفل دوم اینست که دوست دارم کارم برکت داشته باشد. و قفل سوم اینکه دوست دارم عاقبت بخیر شوم. شیخ نخودکی فرمود: برای قفل اول، نمازت را اول وقت بخوان. برای قفل دوم، نمازت را اول وقت بخوان و برای قفل سوم، نمازت را اول وقت بخوان. جوان گفت: سه قفل با یک کلید؟ شیخ نخودکی فرمود: نماز اول وقت، شاه کلید است.

دریا

وقتی به فقیرکمک میکنی مثل این است که به خداقرض می دهی وخداونداست که قرض توراپس خواهدداد...[گل]

هیچکس

سلام عکس بدجوری طعنه میزنه ... آدم یه حالی میشه و یه جورایی از این رسم زمونه دلگیر !! زیبا بود و همراه تلخی یک نیشتر موفق باشید [گل]

مریم

واقعا ...................[متفکر]

leo

در این شهری که مردانش عصا از کور میدزدند چه ساده ای دلم،اینجا محبت آرزو کردی

همسفر جاده دلتنگی

آسمان، آبی غم، آبی و حقیقت، آبی ست بیا در آبی آرامش خانه کنیم «پل ویلسون»

همسفر جاده دلتنگی

همیشه کسانی هستند که در نهایت دلتنگی نمی توانیم آنها را در آغوش بگیریم بدترین اتفاق شاید همین باشد ... «ایلهان برک»

همسفر جاده دلتنگی

نمی توانی به کسی بگویی از دوست داشتن یک نفر خودداری کند ... دوست داشتن با چیزهای دیگر خیلی فرق می کند ... «مارگارت آتوود»