بلکه پنجاه سال دیگر

یک روز

بلکه پنجاه سال دیگر

موهای نوه‌ات را نوازش می‌کنی

در ایوان پاییز

و به شعرهای شاعری می‌اندیشی

که در جوانی‌ات عاشق تو بود.

شاعری که اگر زنده بود

هنوز هم می‌توانست

موهای سپیدت را

به نخستین برفِ زمستان تشبیه کند

و در چینِ دور چشمانت

حروفِ مقدس نقر شده

بر کتیبه‌های کهن را بیابد.

یک روز

بل‌ که پنجاه سال دیگر

ترانه‌ی من را از رادیو خواهی شنید

در برنامه‌ی "مروری بر ترانه‌های کهن" شاید

و بار دیگر به یادخواهی آورد

سطرهایی را

که به صله‌ی یک لب‌خند تو نوشته شدند.

تو مرا به یاد خواهی آورد بدون شک

و این شعر

در آن روز

تازه‌ترین شعرم برای تو خواهد بود.

یغما گلرویی

 

/ 19 نظر / 17 بازدید
نمایش نظرات قبلی
آفتاب

مناجات قشنگي است ؛ بارالها… از كوي تو بيرون نشود پاي خيالم نكند فرق به حالم .... چه براني، چه بخواني… چه به اوجم برساني چه به خاكم بكشاني… نه من آنم كه برنجم نه تو آني كه براني.. نه من آنم كه ز فيض نگهت چشم بپوشم نه تو آني كه گدا را ننوازي به نگاهي در اگر باز نگردد… نروم باز به جايي پشت ديوار نشينم چو گدا بر سر راهي كس به غير از تو نخواهم چه بخواهي چه نخواهي باز كن در كه جز اين خانه مرا نيست پناهی

آفتاب

ﺭﻭﺯ ﭼﻬﺎﺭﺷﻨﺒﻪ ﺩﮐﺘﺮ ﺣﺴﺎﺑﯽ ﺳﺮ ﮐﻼﺱ ﺑﻪ ﺷﺎﮔﺮﺩﺍﻧﺶ ﮔﻔﺖ :ﺑﭽﻪ ﻫﺎ ﭘﻨﺠﺸﻨﺒﻪ ﺍﻣﺘﺤﺎﻥ ﻣﯿﮕﯿﺮﻡ ﺑﺼﻮﺭﺕ ﺷﻔﺎﻫﯽ!ﻫﻤﺎﻥ لحظه ﺩﮐﺘﺮ ﮔﻔﺖ : ﺍﺻﻼ ﻫﻤﯿﻦ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺍﻣﺘﺤﺎﻥ ﻣﯿﮕﯿﺮﻡ ﻭ ﺍﻭﻥ ﻫﻢ ﮐﺘﺒﯽ! ﺑﭽﻪ ﻫﺎ ﻫﻤﻪ ﺍﻋﺘﺮﺍﺽ ﮐﺮﺩﻧﺪ ﻭ ﺩﮐﺘﺮ ﮔﻔﺖ :همینی ﮐﻪ ﻫﺴﺖ!ﻫﺮ ﮐﺲ ﻧﻤﯿﺨﻮﺍﺩ ﺑﯿﺎﺩ ﺟﻠﻮ ﺩﺭ ﮐﻼﺱ ﺑﺎﯾﺴﺘﻪ!ﺍﺯ 50 ﻧﻔﺮ فقط 3 ﻧﻔﺮ ﺭﻓﺘﻦ ﺟﻠﻮﯼ ﺩﺭ ﻭ ﺩﮐﺘﺮ ﺍﺯ ﺑﻘﯿﻪ ﺍﻣﺘﺤﺎﻥ ﮔﺮﻓﺖ!!!ﺑﻌﺪﺵ ﺑﻪ ﺑﭽﻪ ﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺍﻣﺘﺤﺎﻥ ﺩﺍﺩﻩ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﺭﻭ ﮐﺮﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ:ﺍﺯ ﻫﻤﻪ ﯼ ﺷﻤﺎ 10 ﻧﻤﺮﻩ ﮐﻢ ﻣﯿﮑﻨﻢ! ﻫﻤﻪ ﺍﻋﺘﺮﺍﺽ ﮐﺮﺩﻧﺪ ولی ﺩﮐﺘﺮ ﺍﺩﺍﻣﻪ ﺩﺍﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ : ﻧﻤﺮﻩ ﺍﻣﺘﺤﺎﻥ ﺍﯾﻦ 3 ﻧﻔﺮ ﻫﻢ 20 ﺭﺩ ﻣﯿﮑﻨﻢ! ﺩﺍﻧﺸﺠﻮﻫﺎ ﺑﺎ ﺷﺪﺕ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺍﻋﺘﺮﺍﺽ ﮐﺮﺩﻧﺪ ...ﺩﮐﺘﺮ ﮔﻔﺖ : ﺑﺨﺎﻃﺮ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺷﻤﺎ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺯﯾﺮ ﺑﺎﺭ ﻇﻠﻢ ﺭﻓﺘﯿﺪ ... "ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺩﺭﺱ ﻇﻠﻢ ﺳﺘﯿﺰﯼ ﺩﺍﺷﺘﯿﻢ "...     "    درود بر روانش   " من از این دنیا فقط اینو دریافتم که...اوني كه بيشتر مي گفت "نميدونم"، بيشتر ميدونست!.اوني كه "قويتر" بود، كمتر زور ميگفت!اوني كه راحت تر ميگفت "اشتباه كردم"، اعتماد به نفسش بالاتر بود!اوني صداش آرومتر بود، حرفاش با نفوذتر بود!اوني كه خودشو واقعا دوست داشت، بقيه رو واقعي تر دوست داشت!اوني كه بيشت

ترمه

عشق تا شکوه ز تاریکی این دنیا کرد دستِ حق پنجره‌ی رحمت خود را وا کرد ناگهان قافله سالارِ سرآمد، آمد عشق یکباره چنین گفت: محمد(ص) آمد آمد آن مرد امینی که خدا یارش بود و صداقت همه جا تشنه‌ی دیدارش بود آمد و غنچه‌ی امید شکوفاتر شد ذهن آئینه پُر از بال و پرِ باور شد هر کسی دید تو را عاشقِ گفتارت شد "چشم بیمار تو را" دید و گرفتارت شد! (حامی) میلاد ششمین اختر تابناک آسمان ولایت و نبی اکرم نور هدایت مبارک باد[گل]

آفتاب

.دلایل با ارزش بودن زن زن اگرپرنده آفریده میشد حتما "طاووس"بود اگرحیوان بود حتما "آهو"بود اگرحشره بود حتما "پروانه"بود او انسان آفریده شد تاخواهر ومادر باشد وعشق* زن چنان بزرگ است ک اشرف موجودات خداست تا حدی ک یک گل" او را راضی میکند ویک کلمه او را به کشتن" میدهد پس ای مردمواظب باش زن ازسمت چـــپ نزدیک به قلبت ساخته شده تا او را درقلبت جا دهی شگفت انگیز است زن درکودکی درهای برکت را به روی پدرش میگشاید درجوانی دین شوهرش را کامل میکند وهنگامی ک مادرمیشود بهشت زیر پای اوست قدرش را بدانیم تقدیم به تمام بانوان ایران زمین ♥♡♥♡♥♡♥♡♥♡♥♡♥♡♥♡♥

ترمه

██♥██♥██♥██♥██♥عالــــــــــــــــــــــــی بود██ ██♥██♥██♥██♥عالــــــــــــــــــــــــی بود██♥██ ██♥██♥██♥عالــــــــــــــــــــــــی بود██♥██♥██ ██♥██♥عالــــــــــــــــــــــــی بود██♥██♥██♥██ ██♥عالــــــــــــــــــــــــی بود██♥██♥██♥██♥██

ترمه

وقتی کسی به زندگیتان وارد میشود خدا او را به دلیلی میفرستد یا برای درس گرفتن از او و یا برای ماندن با او برای همیشه[گل]

آفتاب

ﺩﮐﺘﺮفرهنگ ﻫﻼﮐﻮﯾﯽ متخصص روانشناسی در موردقصور در تربیت فرزندش میگوید : ﺍﮔﺮ ﻗﺮﺍﺭ ﺑﻮﺩ ﯾﮏ ﺑﺎﺭ ﺩﯾﮕﺮ ﻓﺮﺯﻧﺪﻡ ﺭﺍ ﺑﺰﺭﮒ ﮐﻨﻢ ، ﺍﻧﮕﺸﺘﻢ ﺭﺍ ﮐﻢ ﺗﺮ ﺑﻪ ﻧﺸﺎﻧﻪ ﺗﻬﺪﯾﺪ ﺑﻪ ﺳﻮﯼ ﺍﻭ ﻣﯽ ﮔﺮﻓﺘﻢ ، ﮐﻤﺘﺮ ﺑﻪ ﺍﺩﺏ ﮐﺮﺩﻥ ﺍﻭ ﻣﯽ ﺍﻧﺪﯾﺸﯿﺪﻡ ﻭ ﺩﺭ ﻣﻘﺎﺑﻞ، ﺑﯿﺶ ﺗﺮ ﺑﻪ ﺑﺮﻗﺮﺍﺭﯼ ﺍﺭﺗﺒﺎﻁ ﺑﺎ ﺍﻭ ﺍﻫﻤﯿﺖ ﻣﯽ ﺩﺍﺩﻡ . ﮐﻤﺘﺮ ﺑﻪ ﺳﺎﻋﺘﻢ ﻧﮕﺎﻩ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﻡ ﻭﭼﺸﻢ ﻫﺎﯾﻢ ﺭﺍ ﺑﯿﺶ ﺗﺮ ﺑﺮﺍﯼ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﺮﺩﻥ ﺑﻪ ﺍﻭ ﺑﻪ ﮐﺎﺭﻣﯽ ﮔﺮﻓﺘﻢ . ﺑﺎ ﺍﻭ ﺑﯿﺶ ﺗﺮ ﺑﻪ ﮔﺮﺩﺵ ﻣﯽ ﺭﻓﺘﻢ ، ﺑﺎﺩﺑﺎﺩﮎ ﻫﺎﯼ ﺑﯿﺶ ﺗﺮﯼ ﺑﻪ ﺁﺳﻤﺎﻥ ﻣﯽﻓﺮﺳﺘﺎﺩﻡ . ﮐﻢ ﺗﺮ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺟﺪﯼ ﻣﯽ ﮔﺮﻓﺘﻢ ،ﺍﻣﺎ ﺟﺪﯼ ﺗﺮ ﺑﺎ ﺍﻭ ﺑﺎﺯﯼ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﻡ . ﺩﺷﺖ ﻫﺎﯼ ﺑﯿﺶ ﺗﺮﯼ ﺑﺎ ﻭﯼ ﻣﯽ ﭘﯿﻤﻮﺩﻡ ،ﻭ ﺳﺘﺎﺭﮔﺎﻥ ﺑﯿﺶ ﺗﺮﯼ ﺭﺍ ﺑﺎ ﺍﻭ ﺗﻤﺎﺷﺎ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﻡ . ﮐﻢ ﺗﺮﺍﻭ ﺭﺍ ﻣﯿﮑﺸﯿﺪﻡ ﮐﻪ ﺗﻨﺪﺗﺮ ﺭﺍﻩ ﺑﺮﻭﺩ . ﻭ ﺑﯿﺶ ﺗﺮ ﺩﺭ ﺁﻏﻮﺷﺶ ﻣﯽﮐﺸﯿﺪﻡ . ﺭﻓﺘﺎﺭ ﺧﺸﮏ ﻭﺳﺨﺖ ﮔﯿﺮﺍﻧﻪ ﺍﻡ ﺭﺍ ﮐﻢ ﺗﺮ ﺑﻪ ﮐﺎﺭ ﻣﯽ ﺑﺮﺩﻡ .ﻭ ﺩﺭﻋﻮﺽ ﺑﯿﺶ ﺗﺮ ﺣﻤﺎﯾﺘﺶ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﻡ . ﺑﻪ ﺟﺎﯼ ﻓﮑﺮ ﮐﺮﺩﻥ ﺑﻪ ﺳﺎﺧﺘﻦ ﺧﺎﻧﻪ ، ﺍﻋﺘﻤﺎﺩ ﺑﻪ ﻧﻔﺲ ﺍﻭﺭﺍبهتر ﻣﯽ ﺳﺎﺧﺘﻢ . ﻭﺑﻪ ﺟﺎﯼ ﺍﯾﻦ ﮐﻪ ﻋﺸﻖ ﺑﻪ ﻗﺪﺭﺕ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺧﻮﺩ ﺭﺷﺪ ﺩﻫﻢ ، ﻗﺪﺭﺕ ﻋﺸﻖ ﻭﺭﺯﯾﺪﻥ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺧﻮﺩ ﭘﺮﻭﺭﺵ ﻣﯽ ﺩﺍﺩﻡ... ' تقدیم به همه ی پدر مادرانی که لایق امانتداری هستن و فرزندان تنها عنایت و امانت پرودگارهستن در نزد ما...

الی

یاده بازی های دوران کودکی بخیر . چه روزهای خوبی بود

همسفر جاده دلتنگی

مهم نیست نوشته ای را کجا خوانده ای و یا از چه کسی شنیده ای، حتی اگر من آن را گفته باشم، باورش نکن مگر آن که با دلایل و خرد پاک خود مطابقت داشته باشد ... «بودا»

همسفر جاده دلتنگی

دنیایی که انسان ناگزیر باشد برای اثبات ناچیزترین حقوق خویش تا حد مرگ سرود بخواند، دنیای بسیار زشتی است دنیایی وارونه با مفاهیم وارونه «احمد شاملو»