خیلی دور

می خواهمت ولی،

دوری؛ خیلی خیلی دور،

نه دستم به دستانت می رسد؛

نه چشمانم به نگاهت ...

 

/ 25 نظر / 55 بازدید
نمایش نظرات قبلی
رعنا

خیلی عالی

میکاییل

عالی[دست][دست][دست][دست][دست][دست][دست][دست][دست][دست][دست][دست][دست][دست][دست][دست][دست][دست][دست][دست][دست][دست][دست][دست][دست][دست][دست][دست][دست][دست][دست][دست][دست][دست][دست][دست][دست][دست][دست][دست]

ترمه

خورشید به دریا زد و برخاست بخارم تا ابر شوم بر سر چتر تو ببارم رفتی که نیایی و نیامد خبر از تو یک روز می آید که می آیی به مزارم تا چشم رفیقان به نگاه تو نیافتد بر شیشه تصویر تو خوابیده غبارم ...

ارمغان

[قلب][دست][دست] عااالی بود.... پست فوق العاده زیبایی بود..... ممنون

ارمغان

خودم فراموشت کرده ام اما دلم گاه سراغت را میگیرد دل است دیگر عقل ندارد

ارمغان

نمی خواهم خاطره ی فردایم شوی! امروز من باش، حتی لحظه ای…

ناشناس

بخواه او را... اما بگذار دور بماند وقتی قدرت را نداند... همان بهتر که دستت بهش نرسد...

برای دل خودم

.آهنگری با وجود رنجهای متعدد و بیماری اش عمیقا به خدا عشق می ورزید. روزری یکی از دوستانش که اعتقادی به خدا نداشت،از او پرسید تو چگونه می توانی خدایی را که رنج و بیماری نصیبت می کند، را دوست داشته باشی؟ آهنگر سر به زیر اورد و گفت وقتی که میخواهم وسیله آهنی بسازم،یک تکه آهن را در کوره قرار می دهم.سپس آنرا روی سندان می گذارم و می کوبم تا به شکل دلخواه درآید.اگر به صورت دلخواهم درآمد،می دانم که وسیله مفیدی خواهد بود،اگر نه آنرا کنار میگذارم. همین موضوع باعث شده است که همیشه به درگاه خدا دعا کنم که خدایا ، مرا در کوره های رنج قرار ده ،اما کنار نگذار