گوشه محراب

دیدن روی تو در خویش ز من خواب گرفت

آه از آیینه کـــه تصویـــر تـــو را قاب گرفت

خواستم نوح شوم، موج غمت غرقم کرد

کشتی ام را شب طوفانی گرداب گرفت

در قنوتـــم ز خدا «عقـل» طلب مــــی کردم

«عشق» اما خبر از گوشه ی محراب گرفت

نتوانست  فـــرامــــوش  کند  مستــــی  را

هر که از دست تو یک قطره می ناب گرفت

کـــی بـــــه انداختن سنگ پیاپـی در آب

ماه را می شود از حافظه ی آب گرفت؟!

/ 10 نظر / 4 بازدید
گلسا

بس که لرزید دل از شوق تو ای لعبت مست شیشه ی توبه ز طاق دلم افتاد و شکست ______________________________________ (لعلی تبریزی)

pouya

من از عهد آدم تو را دوست دارم از آغـــاز عالــم تو را دوست دارم چه شب ها من و آسمان تا دم صبح سرودیم نم نم ؛ تـــــو را دوست دارم نه خطی ، نه خالی ! نه خواب و خیالی ! من ای حس مبهــــم تــــو را دوست دارم سلامی صمیمی تر از غـم ندیدم به اندازه ی غم تو را دوست دارم بیــــا تا صدا از دل سنگ خیــــزد بگوییم با هم : تو را دوست دارم جهان یک دهان شد همـــآواز با ما : تو را دوست دارم ، تو را دوست دارم قیصر امین پور

مات خدا

خدا؟ خاک پاتم تحت هر شرایطی. فقط تنهام نذار...[گل]

ترمه

می خواهم کـَمـِی بِـــرَوم آن سویِ دنیا آنجا که آسمان, پنجره بیشتر دارد وُ خدا هم . .... . دیدی بهتر .

همسفر جاده دلتنگی

آمدی طبعم شکوفا شد ... بهارانی مگر؟ صورتم شد خیس خیس ازشوق، بارانی مگر؟ آمدی با دیدنت برخاست در من مرده ای روح رستاخیزی من! در تنم جانی مگر؟ آمدی و هر خیال دیگری غیر از تو را پیش پایت سر بریدم عید قربانی مگر؟ تا ابد دیوانه ی زنجیری موی تواَم نیست امّید رهایی از تو، زندانی مگر؟ خواستی عشق زلالم را بسنجی با قسم ای تو تنها بر لبم سوگند، قرآنی مگر؟ خواستی گرد فراموشی نگیرد قلب من لحظه ای از چشم این آئینه پنهانی مگر؟ شرط کردی خالی از یادت نباشد خاطرم خود که صاحبخانه ای ای خوب! مهمانی مگر؟ شرط کردی جز تو درمن گام نگذارد کسی قلعه ای متروک و گمنامم، نمی دانی مگر؟ آن قدَر رفتی و برگشتی که ویران شد دلم حسّ صحرا گردِ شهرآشوب! توفانی مگر؟ گردباد دامن موّاجت آتش زد مرا ... رقص مشعل های روشن در زمستانی مگر؟ «حمیدرضا حامدی»

همسفر جاده دلتنگی

شکستن دل، به شکستن استخوان دنده می ماند از بیرون همه چیز رو به راه است، اما هر نفسی که می کشی، دردی ست که می کشی!

همسفر جاده دلتنگی

سعدیا گفتی که مهرش می رود از دل ولی مهر رفت و ماه آبان نیز آرامم نکرد «علیرضا جعفری»

همسفر جاده دلتنگی

نیمه ی خالی لیوان مرا پر نکنید دل من عاشق این گونه گرفتاری هاست «رضا نیکوکار»

همسفر جاده دلتنگی

هیچ اتاقی حجم خالی مرا پُر نمی کند، سفر یعنی از خودم می روم که برنگردم ... «کامران رسول زاده»

فاطیما

درود بر شما وقـت کـنم ، بازم سرمیـزنم